خوبی رنگ باخته ترین است
نباید مهربان بود
مهربانی بدترین پاداش را به دنبال دارد
باید عادت کرد
که دل را سنگ،و...
خنده تزئینی در عکس های قدیمی است..

به فكر عميقی فرو رفته بود.حتی هیاهوی دانش آموزان نيز او را لحظه ای از
تفكر عميقش بيرون نمی كشيد.نگاه معلم به تراکتوری فرسوده دوخته شده بود
كه در زمين های اطراف مدرسه شروع به شخم زدن كرده بود.
آخر ماه بود،پاييز از راه رسيده بود وكشاورزان چه عادلانه بذرهای گندم را
به دل خاك مي سپردند،و زیر لب های آن پيرمرد كه فرسوده تر از آن تراكتور نشان مي داد
و دوش به دوش آن حركت می كرد آواهايی دلنشين وكهن مرتب تكرار مي شد،
و خاك پذيرای مهمانانی بود تا او را در شب های يلدايی زمستان سرگرم كنند،
و خاک خوب می داندكه برای پذيرايی از ميهمانانش سخت محتاج آسمان است.
او آسمان را مي خواند،گاه گاهی آسمان فرياد زمين را نمی شنود، نكند نبارد!
فريادهای دانش آموزی عجول نگاه معلم را به كلاس بر می گرداند.
(( آقا اجازه موضوع انشاء را بگين))و معلم:((بچه ها موضوع انشاء امروز ما اميد))
و معلم باز نگاهش را به پنجره دوخته است.اين بار به آسمان و لكه های ابری
كه آنقدر تنها ونازك هستندكه نسيمی آرام نيز آنها را ازبالای روستا به دور دست ها می برد.
يكی از دانش آموزان بخاری گوشه گرفته قديمی كلاس را
زينت متن انشاء اميدوارانه خود كرده است((معلممان می گويد اميدوارم كه امسال
نفت داشته باشيم تا از بخاری استفاده كنيم من نيز اميدوارم كه اين چنين شود،
اميد چيز خوبی است))
علی پسر لاغر اندام و كمرو كه هميشه آخر كلاس مي نشيند به سختي توانسته بود
يك خط بنويسد.((پدر بزرگم مي گويد اميدوارم كه امسال باران به اندازه كافی ببارد
تا مانند پارسال مجبور نباشيم برای تهيه آرد و نان به شهر برويم.))
علی اكبر پسر كدخدا مثل هميشه مغرورانه نوشته بود.(( من اميدوارم كه پدر عزيزم
برای من يك دوچرخه بخرد،من دوچرخه سواري را خيلی دوست دارم.))
ولی انشاء دخترها را نمی شد خواند چون آنها دفترهای خود را از هم پنهان می كردند.
اما پيدا بود آنها نتوانسته بودند حتي يك كلمه هم در مورد موضوع انشاء چيزی بنويسند.
شايد...! ولی آرزو نوه ی مشهدی عباس پس از دو خط مقدمه و سپاس نوشته بود:
((اميدوارم عمويم كه سالهاست به جبهه رفته است باز گردد چون پدر بزرگم اميدوارست
او بيايد تا بتواند چشمانش را عمل كند آخر پدر بزرگم چند سالی است كه ديگر
نمی تواند ببيند، او هم نوشته بود اميد چيز خوبی است.))
و باز هم فريادهای آن دانش آموز عجول(( آقا اجازه! يه كمی در مورد موضوع انشاء توضيح بدين.))
و معلم در پاسخ:
((بچه ها اميد يعنی چشمان كودكانی گرسنه كه شب ها منتظر آمدن كوله به دوشی آسمانی هستند
تا با دستان مهربانش و به عدالت سهم نان و خرمای آن ها را بدهد
و مرهمی باشد بر زخم قانعانی كه سهم آنان ديری است به يغما رفته است.
اميد يعنی در يك ظهر گرم و خونين از تمام دوست داشتنی ها دل بريدن و فرياد آزادی سر دادن.
اميد يعنی آنگاه كه نااميد می شوی و ديگر حكيمی براي درمان نيست
سبز قبايی از غيب جام نوش دارويی بر دست،تهيه شده از گلهای بهشت
چه عاشقانه می شنود ندای شكسته دلی را وقتی قسم می دهی مادرش را...
و بچه ها اميد يعني انتظار،انتظار سبز رهايی آن گاه كه بوی ياس دوباره
كوچه نشينان قانع را سروسامانی دهد.))
و سكوت بود و معلم.انشاءهای آن روز همه بيست بودند.
من گم شده ام
روی صندلی چرخ دار
در رویای زیستن
مدتی است فراموش شده ام...
گم شده ام
بین این فاصله ها
مترسک ها به من دروغ می گویند
می برند
به قصابی معشوقه ی تازه!
در انبوه سیگنال ها
جنازه موج زده ام را
به هر چه شد می سپارم...
تا چند بار
باید زجر کشید و فراموش کرد
تا چند بار باید بد آورد و
منکر شانس شد
در این دنیا
نا عادلانه ترین تقسیم نعمت شانس است
شانس را ایمان دارم
زیرا خود دیده ام کسانی را
که رخت شانس بر تن
سوار بر اسب سپید خوشبختی شده اند...
حتی روزهای سرد و ابری
شنیدن نام تو
از زبان غریبه ها
آیه مرگی است
که بر من فرود می آید
و مثل سونامی
هارد دلم را واژگون می سازد
صدا کن مرا
صدایت را دوست دارم
چون صدایت بود دروازه ی دوستیمان
چشم ها را می بندم
گوش هایم عفت صدای دلنشین ات را
لمس می کنند
در کلبه ی طلایی رویای با تو بودنم
این روزها
سکوت محض!
غار غار غار غار...
مثل مرده ای
که بی خود
وصیت می کند!
می نویسم
قلم،
کاغذی از من...
یا علی
دست هایم را بگیر
ای آشنا
با چشمان ابری شب های سیاهم
دست هایم را بگیر
دست هایی که در این سیاهی روزگار
در گرداب مرگ بار زمانه سر به بیرون دارند
دست هایم را بگیر آرزوی دیرینم
ای که در چشم هایت بهار را فهمیدم
ای که در اشک هایت خزان را لمس کردم
دست هایم را بگیر به خدا سزاوار نیست مرا
چنین تسلیم این غربت پر ابر شدن...
دیگر بس است
سقوط قصر طلایی غرورم
آخر این مرد را بی غرورش چه می نامند./

بر وسعت تنهايي ام
اي كه ياد چشم هايت را
خزان فراموشي بر باد برده
اي نهال آرزو از تنه ي خشكيده ي من
بهار مي آيد
برخيز تا مبادا از آخرين
سور چهارشنبه عاشقان جا بماني
نگذار آتشش از سوز دل من شعله ور گردد
برخيز سبزه هايم رو به زردي مي روند
بهار بي تو
ميلاد غم هاي من است
آنان كه كينه ي آمدنت را بر دل دارند./
ترا
نصيبي نيست
از زخم ها
خوش به حالت سايه !

با من،چه آرام و بي صدا مسير جاده زندگي را به دنبالم طي مي كني.
با اينكه فقط روزهاي آفتابي با مني
اما با احتياط و دور از من حركت مي كني ،
و در روزهاي سرد و ابري مرا تنهاي تنها مي گذاري..
از زخم هاي زندگي هيچ تو را گزندي نيست ،
چون تو فقط سايه اي..
سايه ي هر چه باشم ،حتي سايه ي لنگان من ،سايه ي خميده ي من .
من با تو متفاوتم ، تو حس نمي كني درد را،
تو حس نمي كني شادي را ، نمي خندي ،
زيرا تو فقط سايه اي
سايه اي از تن من ،سايه اي از گام هاي من
چه تند و دونده چه آرام و سنگين .
گاهي در ميان انبوه سايه ها گم مي شوي ولي با مني،
با سايه هاي دوستان من دوستي و گاهي هم مورد هدف تير دشمنانم قرار مي گيري،
اما در اين دوستي و دشمني باز هم تو سايه اي،
سايه اي و خوشبخت چون سايه ها غصه نمي خورند،
از درد سايه ي كودك همسايه ،از دست خالي سايه ي پدر ،
و از قلب پر از اندوه سايه ي مادر ..
دخترك كوچكم!
عروسكت را زياد درآغوش نگير
گاه گاهي خانه ي شني كه مي سازي خودت خراب كن
دختركم!
گاهي با هم بازي زيبايت قهر كن
و زياد به گريه ي او اهميت نده
عادت كن ، بياموز
برگ هاي گل گلدانت را زياد لمس نكن،
ممكن است به آن عادت كني ، تو خزان را تجربه نكرده اي
كمي بترس- بلنديها را تجربه كن
و پايين آمدن با سرسره را تجربه كن
و از همه مهمتر الاكلنگ را
چون زندگي تورا براي مرداب خود سريع بزرگ مي كند



