ای ماه نتاب
ای ماه نتاب،
های!
دلم جزر باش.
تو مگر دریایی
چون مد غمت در شب بالا می رود...
ای ماه نتاب،
های!
دلم جزر باش.
تو مگر دریایی
چون مد غمت در شب بالا می رود...
ما بچه های راه آهن
با وداع پیوندی دیرینه داریم.
خاطرمان پر از تکان دست های بی بازگشت است.
سوت هیچ قطاری دیگر دلمان را نمی لرزاند.
ناگسسته ترین اعتقادم
اسپند است
که برای تو به آتش می کشم
سیگارم را بکشم رفته ام
تو که سنگ صبور دردها بودی؟
چگونه است زیر بار غصه ی من چنین
در حال شکستنی؟
بغضی جا مانده از دیروز؛ صدایم را پر از خش کرده.جراتم پایمال شده است و فکرم لگد کوب...من آینه ی نسل دیروزم. پر از وحشت شب های بمباران.به ظاهر مرد، به ظاهر نترس؛ ولی کوله باری از نباید ها بر دوش دارم. دغدغه ام یک صدا بود که از آن سوی آب ها بی تصویر می آمد؛ و آن نیز زیر پوتین یک بی درجه له می شد و من با هزاران وصله و بدون اوج متن شعرش دل به پایان نوار می دادم. گاهی مرا پر ز شور انتخاب می کردند و گاهی منع از یک انتخاب.آموزگارانم از نسل پدرسالاران و چوب فلک؛ گویی تزیین دستانشان ؛ حق سوال نبود؛ و جواب هایم دفن در سینه...
از من خرده مگیر من از نسل سوخته ی صف های نفتم./ تو طاقت تب عروسکت را داری؟ من بارها مرگ را بر سر دار دیده ام و با دوستانم برایش سوت و کف زده ام؛ من از نسل مغازه ام نه هایپر! انتخاب من کوپن های اعلام شده بود.
قلیانی های کنار رود نمی فهمن صف سیگار یعنی چه/ من از نسل سیگار بهمنم.
از من خرده مگیر ذهن من زخمی دارد عمیق که هیچ مکتب مدرنی علاجش نیست. من از نسل ذهن های بیمارم.
تو هم درد داری، تو هم سوار بر قطار نسل دیروزی ولی نوارت را پای کوب نمی کنن؛ تو از نسل حافظه های مدرنی، پاک نمی شوی،نمی بری...
قلیان کشان دوسیب را نمی فهمم
من از نسل سیگار بهمنم!
تو آخر نواری،
در اوج ناب آواز
دیوانه وار بریدی!
خواب در چشمانم زل زده است
قصه ی بی پایانت را به رویا می سپارم
نمی خواهم بخوابم
لشکر اندوه طوفانی می تازد
شب بی مهتاب آبستن غافلگیریست
دلم تنگ خیال خال لوات
سی رقص عسرا د مین تیات
دلم تنگ سی تاوسون عشقت
سی شو تاریک و تر عطر میات
دلم تنگ سی حسرتیا جوونیم
اوسه که مین دشت دست د دسات
نوازش و سرت مینیام د خوو
ایسه بیمه مجنون ایی ولات...
به گمان باران بر سقفی از کوچه
برخاستم
نرسیده به پنجره
با نوای خسته ی نان خشکی فهمیدم
سراب چرخ های گاری
سبب ساز توهم باران است
ابرهای بالای شهر نباریده رفتند...
بیهوده تکثیر شدیم
سیب کرم خورده سهم ما نبود!
به بغض رنگین صیاد ، کبوتر پر
به بازیگوشی مستانه ی کودک در این باغ گنجشک ها پر
از این دام ها ، از این نیرنگ لبخندها پر
سر انگشتان بازی به هر واژه ی پر دار پر
غره مشو به پناهت سایه
با زخم عمیقی که بر دیوار وجودت داری
محکوم به فنایی
آناناس بر دار دکان خشکیده
چوب حراج دل گوجه را دریده
ساپورت جدید رسید !
دنیا
من با خدا آشتیم
بیهوده تازیانه می زنی
سکوت چرخ خیاطی
آبی شد بر پهنه ی آتشین چشمانش
هزار وصله ی ناجور منتظر فردایند
رژ لب
زیر سنگینی لهجه ات جیغ می کشد
افسون خوابی پریشانی!!
آنگاه که اندیشه ی زیستن بودم مرگ بودی
حالا
بال گسترده ای رها در نسیم
و من
غوطه ور درگیرودار رویایی لایتناهی
پر از عبرت طوفان در اوج
دل کنده ام
از بخت بد در کوچه ی تابستان،
هموارتر از درب خانه ی پیرمرد عصبانی نبود.
ما عاشقان فوتبال چه توپ ها که از کف دادیم...
اگر می توانستم پرواز کنم
برای پرنده های تازه پرواز آموخته در آسمان جشن تولد می گرفتم،
فرشتگان را دعوت می کردم تا سفره تولد را در آسمان برایشان بگسترانند.
شادی این پرندگان کوچک قلب مرا آرام خواهد کرد.
با آن ها از خطرات فرود خواهم گفت،به آن ها تمرین اوج گرفتن را خواهم آموخت.
به آن ها خواهم گفت دل به لانه های خاشاکی نبندند
اگر می توانستم پرواز کنم
تا آن سوی گرد و غبار خواهم رفت تا سینه ام آرام گیرد.
سرفه ها امانم را بریده اند،نفس در برابر هجوم غلیظ خاک گاهی کم می آورد.
اگر می توانستم پرواز کنم
خانه های بدون سقف را خواهم دید شاید فکری به حال زمستانشان کنم
اینجا ایمن است از سیل و طوفان ولی زمین در خواب و بی سقفان ضعیف.
با باران هم به مذاکره می نشینم به او خواهم گفت...بهتر است عادل باشد!
گل سرخی در آن سوی دورها از تشنگی سر فرو آورده است
و آن طرف تنها دارایی پیرزن تنها در دستان سیل شناور است.
من پرواز را دوست دارم اگر می توانستم پرواز کنم
با کمک نسیم قاصدک ها را به چشمان منتظر هدایت می کردم.
انتظار درد امروز زمین است...
دست هایی در کار است.
دشمنانم نگهبانند.
اندیشه ام رو به زوال می رود...
آنان که به تنهایی و در کوچه های تاریک
سوت می زنند
می ترسند.
خدا یعنی خطی که می نویسیم
مهری که می ورزیم
عشقی که اندوهش هم پر از شادی است
خدا یعنی یک لحظه پر از اندیشه ی بوی گل شدن
و شعری که دل را بر صفحه ی کاغذ
نقش می بندد
خدا هر لحظه با من است
زیباست
آبی است
در اتاقی به وسعت یک تنهایی ...
در اتاقی سرد به پهنای فرش کهنه از عصر پدر بزرگ
پنجره ها پر شده از خشت های خانه ها ی همجوار .
یک در که اندک باری باز می گردد و می بندد .
دیوارهای سفید بدون قاب چشم به یک دریچه دارند.
و آن دریچه هزاران پنجره دارد ;
و انگشتانم روز ، شب - سفید سیاه ، گریه و خنده ،
سبزه و خزان را به چشمانم هدیه می دهند.
من در عصر دسترسی به دریچه ها استادم.
ولی صد افسوس که بوی بهار از این دریچه نمی آید .
هر چه هست بوی نمناک اتاق بی پنجره است.
۱
هوا دل - گیر
خودت را بزک نکن
می خواهد خاک ببارد ...
۲
بی وقفه می تازد
در عبور از تونل به خواب می روم
مقصد قطار تویی ...
۳
بازمانده از کوچ
روی شاخه های مرده
زمستان است...
در بی قراری روزهایم
تنها
شنبه ها را لبخند زده ام
و دیگر هیچ ...
نا امید از دقیقه ها
بی صدا فریاد می کشم
و شنبه ها را
برای همیشه
از تقویم سینه ام پاک می کنم
۱
ستم بر شقايق بود.
بيراهه ای كه تراكتور،
تا مزرعه ساخت.
۲
ميخی محكم نگه داشته تابلوی قديمی را
اين خانه ی خالی
كه در آن خنديديم گريه كرديم
۳
تو را
نصيبی نيست از زخم ها
خوش به حالت سايه!
هوای بد اینجا پر از درد است.
پر از ناجوانمردانه سرد است.
پر از بال های پروانه،كه جا مانده از پيله
پر از خاک است از كندن چاله...
پر از خط های نامعلوم و خط خورده
به جا مانده از يک نقشه!
پر از خون است از دل های مادر
پر از خنده فقط از دل های بی درد...